نصف شبه که باشه. تنهایی که همیشه هستی :) گاهی هم باید نصف شب، تنهایی، فارغ از امتحانها و درسهای بیغایتِ نخونده و برگهی کارآموزی و پروژهی انالپی و تمرین هوش محاسباتی و جامجهانی، برای خودت دمنوش بادرنجبویه با گلبرگ گل محمدی دم کنی و به مامانت زنگ بزنی و آهنگ گوش بدی و بری پایین تولد فرزانه رو تبریک بگی و با سحر و فرزانه به فاطمه بخندی و پشت سر مریم
رفتم میوه بخرم. پسرک افغانستانی از دفعه قبل که یادم بود خیلی بزرگتر شده بود و با نگاه گستاختر و پرحرفتر. البته با خودش و مجری برنامهی ورزشی که دقت نکردم کیه.. بلند بلند. سرظهر بود. فقط یه پیرزن جلوی در مغازه بود و نگاهش نکردم که ببینم داره چه میوهای جدا میکنه، یا پولش رو پرداخت کرد یا نه. فقط بلند بلند پسرک